خلوتخانه عاشق و معشوق

لحظاتی برای آرامش و امید و عاشقی

خلوتخانه عاشق و معشوق

لحظاتی برای آرامش و امید و عاشقی

سلام ماه پنهانی

خالق لبخند هاے ناب ایرانی 

سلام 

اے لبانت ، سرخ تر از سیبِ 

لبنانی سلام

 

ماه پنهانیِ من در ابرهاے 

آسمان 

همدم شبهاے دلگیر و پریشانی 

سلام 


چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد

من همانم که پسندید و پسندیده نشد


یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:

غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد


من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی

چه‌بسا طعنه‌زدنهای تو بخشیده نشد


ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن

هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد


عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند

سعى کردم که بفهمانم و فهمیده نشد


سجاد سامانی

بیچاره دل من

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی

عشق است و مزین به هنرهای زیادی


بیچاره دل من که در این برزخ تردید

خورده ست به اما و اگرهای زیادی


سعید بیابانکی

سکوت

و برای تو

دیگر چیزی جز«سکوت»نخواهم داشت

درست مثل گذشته

آرام و لطیف باش درست مثل خودت

هیچ چیز در این جهان چون آب، نرم و انعطاف‌پذیر نیست؛

 با این حال براى حل کردن آنچه سخت است، 

چیز دیگرى یاراى مقابله با آب را ندارد!

نرمى بر سختى غلبه مى‌کند و لطافت بر خشونت.

همه این را مى‌دانند، ولى کمتر کسى به آن عمل مى‌کند!

انسان، نرم و لطیف زاده مى‌شود

 و به هنگام مرگ، خشک و سخت مى‌شود.

گیاهان هنگامى که سر از خاک بیرون مى‌آورند، 

نرم و انعطاف‌پذیرند و به هنگام مرگ،

خشک و شکننده؛

پس هر که سخت و خشک است،

مرگش نزدیک شده و هر که نرم و انعطاف‌پذیر، 

سرشار از زندگى است.

آرام زندگى کن!

هرگز با طبیعت یا همنوعان خود ستیزه مکن

 و گزند را با مهربانى تلافى کن.

دوست دارم

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺣﺎﻓﻆ، ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻭﯼ...ﻗﯿﺼﺮ
ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﻣﺎﺩﺭ، ﺑﻪ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺷﻠﻪ ﺯﺭﺩ
ﺑﻪ ﻧﺬﺭﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻭﺭﺍﯼ ﻓﻘﻪ، ﻭﺭﺍﯼ ﮐﻼﻡ، ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ
ﻭﺭﺍﯼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ... ﻋﺮﻓﺎﻥ ...ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ...ﻭ ﯾﺎ ...ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ! ﻧﻪ !
ﻋﺠﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻤﺎﮐﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻗﺴﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻡ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ
ﺑﻪ ﺁﯾﻪ ﺁﯾﻪ ﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ . . . !

مسیری که دیدمت

هر روز می روم به مسیری که دیدمت

جایی که عاشقانـه به جانم خریدمت


جایی که دیدم ای گل زیبا شکفته ای

امـا بـرای آنـکه بـمانـی نچـیدمت


یادم نرفته است که چشمان خسته ام

افتـاده در نـگاه تـو بودو نـدیدمـت


یعنـی ندیـدم آمده بـاشی برای من

اما به چشم آمـده ها می کشیـدمت


گر من خدات می شدم ای نازنیـن من

اینـگونـه بـا وقـار نـمی آفریدمـت


حتی به جای اینکه بچینم تو را ز خاک

یک عمـر عاشقانـه فقط پـروریدمت


دیـوانـه ام کـه بـا هـمه بی وفـائیت

سی سال می نوشتمت و می شنیدمت


آری بـرای اینکه بـدانی چه می کشم

هر روز می روم به مسیری که دیدمت